این یادداشت درباره رفیق مُردهی من زوئی ست! البته نگارنده غلط بکند رفیقی با نام زوئی داشته باشد. رفقای وی نامهایی از طیف چنگیز، اشکبوس و گرگین دارند.
{با عرض لورفتگی!} از همان پرده اول معلوم است با یک فیلم جنگی طرفیم. البته اگر دقیقتر بگوییم؛ درباره سربازان آمریکایی که عازم جنگ میشوند و کشمکشهای شخصیشان.
و بله! همانطور که باهوشهای جمع احتمالاً حدس زدهاند؛ درباره PTSD یا همان اختلال اضطراب پس از سانحه.
اما به باور نگارنده این فیلم درباره تلفنگریزی {شاید هم تلفنهراسی} هم هست! چون از اوایل فیلم – که مریت (شخصیت اول فیلم با بازی سونکوا مارتینگرین) با کراهت به تلفن مادرش پاسخ میدهد – تا پایان فیلم با این موضوع مواجهیم.
شما فرض کنید مورگان فریمن (ایفاگر نقش دکتر کول) کارش تمام مدت فیلم این است که هی برای مریت زنگ بزند و او رد تماس بدهد! هی برایش پیغام صوتی بگذارد و او کلاً گوش ندهد! یک زمانی نقش خدا را بازی کنی {فیلمهای Bruce Almighty و Evan Almighty} و حالا یک جوجه سرباز ننر برایت پشت چشم نازک کند! ای بسوزی روزگار!
اصلاً اختلال اضطراب مریت هم به این گوشی برنداشتن کوفتیاش برمیگردد. چه بسا اگر موقعی – که زوئی با او تماس میگرفت – پاسخش را میداد؛ نه زوئی با کلتش خودش را کتلت میکرد نه ما مجبور بودیم صد دقیقه و خردهای آبغورهگیری مریت را تحمل کنیم.
که البته ما را یاد این برش طلایی از فیلم، با بازی اد هریس میاندازد که مریت را خطاب قرار میدهد:
شما سربازهای عراق و افغانستان؛ اصلاً کل نسل نازک نارنجیتون، تقصیر همه چیز رو میندازین گردن این و اون! وقتی ما از جنگ [ویتنام] برگشتیم؛ چیزی به اسم PTSD نبود که به خاطرش همه چی رو سرزنش کنیم!… تو مجله ارتش خوندم وقتی شماها از خدمت برمیگردین یه عده صف میبندن که بهتون خوشامد بگن؛ درسته؟… میدونی برا من چطور بود؟ مجبور شدم یونیفرم ارتشیمو تو دستشویی عمومی فرودگاه سانفرانسیسکو عوض کنم. و با این وجود بهم تُف کردن! موهای کوتاه و ساکم رو که دیدن، فهمیدن من بچهکش هستم!… ما میریم و کارهایی رو به انجام میرسونیم که کسی نمیخواد انجام بده. و باهاش کنار میایم!
با همه اینها، فیلم از حیث پرداختن به موضوع PTSD یک فرق اساسی با فیلمهای مشابه مثل American Sniper دارد و آن هم اینکه نوک پیکان اتهام را به سمت خود قهرمان داستان میگیرد {ضمن عرض پوزش از طرفداران پیکان} که البته اعتراف به همچو موضوعی خودش یک بلوغ بزرگ برای ماشینهای پروپاگاندای جنگی آمریکاست!
فیلم با حضور ناتالی مورالس (زوئی) و اوتکارش آمبودکار (الکس) از رگههایی از کمدی هم برخوردار است که دیدن آن را کمی قابل تحمل میکند.
اتفاقاً بد نیست برش طلایی دوم را از آمبودکار نقل کنیم که نقش فرزند یک خانواده مهاجر هندی در آمریکا را بازی میکند:
ما تجربه مهاجرت رو داریم؛ که یعنی باید آمریکایی بودنت رو دوبرابر کنی {!} واسه همین همه عیدها و یادبودها رو جشن میگیریم …
مشابه این صحنه را هم در قسمت پنجم سریال دردویل: تولد دوباره میتوانید ببینید که در بانک، یوسف خان (کاراکتر مهاجر) با تعجب مت مورداک را به خاطر نپوشیدن رنگ سبز در روز سنتپاتریک مورد خطاب قرار میدهد! این برش کوتاه یادآور آن است که برچسب فاشیسم و تحمیل عقاید فقط به هیتلر و موسولینی میچسبید و امروز نامش در آمریکای دوستداشتنی، میشود: صادرات فرهنگ، سازگار شدن با محیط پیرامون و تلاش برای بقا!
فیلم «رفیق مُردهی من زوئی» اگرچه گاهی ضربآهنگ خود را از دست میدهد و صحنههای ورزش صبحگاهی کشدار آن، باعث میشود فکر کنیم فیلم تبلیغاتی تناسب اندام است؛ اما تماشایش تماماً هم اتلاف وقت نیست و گره اصلی فیلمنامه مخاطب را تا پایان فیلم خِرکش میکند. {و بعد از باز شدن گره و پیام اخلاقی پایان فیلم، مخاطب، سازندگان فیلم را فحشکش میکند!}
بدینوسیله انجمن فیلمبازان شلمون، نشان نصف تیر برق شامل ۱ امتیاز را به این فیلم اعطا میکند. از سرش هم زیاد است.