– مفتخرم که بگم جملهی «جمهوری اسلامی ۲۲ بهمن سال بعد رو نمیبینه» که لقلقهی زبون پدربزرگ و پدر مرحومم بود، به من ارث رسیده.
•
– هر دفعه که میخواستم صدقه بدم، یه هزاری رو تا میکردم و وانمود میکردم که دارم پول میندازم تو صندوق، ولی یواشکی باهاش یه ده هزار تومنی رو – که لبهی دهنهی صندوق صدقه گیر کرده بود – بیرون میکشیدم.
•
– هر سال ۲۲ بهمن، برای نشون دادن اعتراضم به جمهوری اسلامی، مسیر راهپیمایی رو برعکس میرم.
•
– یه بار، با دوستام، از صُب تا شب صد بار نماز بارون خوندیم، به امید اینکه بارون بیاد و سیل، آخوندها رو ببره. ولی فرداش ۲۲ بهمن بود و سیل جمعیت اومده بود تو خیابون.
•
– پنج سال پیش، با ضمانت رئیس بسیج محلهمون وام گرفتم و یه دونه قسطشم ندادم.
•
– تو مدرسه، سر صف، به جای سرود ملی، تو دلم آهنگ «نمرهی بیست کلاسو نمیخوام» رو میخوندم.
•
– تو یکی از شکنجهگاههای زیرزمینی جمهوری اسلامی داشتم به شدت شکنجه میشدم. با انبر داشتن ناخونامو میکشیدن؛ با کابل داشتن منو میزدن؛ که یه دفعه پام از پتو زد بیرون، سردم شد و از خواب بیدار شدم.