روزی که به اجبار گرفتنم و …

جمعه غروبی، دنگم گرفت که بزنم از خونه بیرون. والا! بالاخره سیاحت مغازه‌دارای ورشکسته و گریان از کسادی بازار و زن‌هایی که جرأت نمی‌کنن غیر از روسری، چیز دیگه‌ای رو دربیارن و آزاد نیستن حتی یه آستین‌ کوتاه بپوشن، خالی از لطف نیست و بهتر از تو خونه نشستنه!
آفتاب دیگه از رو دوش آسمون پایین پریده بود. سلانه‌سلانه زدم تو این خیابون و اون کوچه.‌ یه دفعه نمی‌دونم چارتا ریش‌دار عبوس از کجا پیداشون شد؟ از داخل یه ون پریدن پایین و دست و پامو گرفتن و با مشت و لگد، بردنم تو ماشین.
هنوز به خودم نیومده بودم که کجام و برا چی گرفتنم؛ که یهویی در ماشین باز شد و پرتم کردن تو مسجد جامع. سریع رفتم تو نمازخونه تا خودمو تو جمعیت نمازگزارا گم و گور کنم و اگه دنبالنم، گمم کنن. ولی اونقدری نبودن که بخوام من گنده توشون پنهون شم. جامعش رو بخوام بگم، تو مسجد جامع، دو سه تا صف نماز بیشتر جمع نشده بود.
مطابق جبر رژیم جمهوری اسلامی – که حق انتخابت، محدود به انتخاب باب میل خودشونه – مجبور شدم برای نجات جونم، پشت سر یک آخوند نمازم رو ببندم. افراد پشت سرش هم ترجیحاً چیزهایی رو که اون می‌گفت، تکرار می‌کردن. تهش بعد از کلی دعاهای مختلف خوندن، یه بشقاب کوچیک بهمون دادن با چارتا تیکه نون خشک و یه دونه سوخاری. گمونم جیره‌ی یه سالمو داده بودن؛ حواسم نبود و دولپی زدمشون به بدن.
ولی بعدش فهمیدم که نه، اینطور نیست. یه کم که گذشت، از توهم فیلم «بدون دخترم هرگز» اومدم بیرون و آدمای عبوس و خونخوار اطرافمو، به حالت عادیشون دیدم. خلاصه چه آدم نباشی، چه باشی، چه بخوای بشی یا چه در حال پردازش آدم شدن باشی، خوردن چای روضه امام‌ حسین، حتماً شفات میده، حداقلش اینه که از توهم میاردت بیرون و دیگه آشنایی رو – که لطف کرده و تو خیابون دیدتت و تا یه جایی رسوندتت – با چارتا وحشی ون‌سوار اشتباه نمی‌گیری.
۵/۵ - (۲ امتیاز)
هشتگ‌ها: آزادی،امام حسین،بدون دخترم هرگز،چای روضه،روضه امام حسین،زن زندگی آزادی،سید علیرضا مهدوی زاده،عاشورا،محرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

مانع طرح مسکن ملی
بسیجی در آمریکا
اجاره و رهن لانه
کمک آمریکا به غزه؟!
keyboard_arrow_up